اون وسط یه سروناز بود که طبق معمول داشت راه میرفت و واسه خودش حرف میزد(بلند بلند). همین شکلی که داشت راه میرفت یکدفعه دید که یه دونه دست گنده از تو ابر روبروش دراومد و برداشت بردش یه جایی که نمیدونست کجا بود!!! خلاصه هر جا بود خیلی بهتر از اینجا بود .
سروناز قصه ی ما بلانسبت به روی سگ خودش هم نیاورد و دوباره روع کرد به راه رفتن و بلند بلند با خودش حرف زدن!!! یه دفه کلشو اورد بالا دید اه ه ه ه .... یه قصر گنده روبروشه ،روی در گنده ی بزرگشم نوشته بود:
(ورود افراد متفرقه ممنوع )
سروناز پرروی قصه ی ما دقیقا به همین خاطر رفت تو (چون واقعا قبلش قصش این نبود) .
رفت تو و دوباره شروع کرد راه رفتن و حرف زدن از این اسانسور رفت بالا از اون پله برقی اومد پایین تا بالاخره رسید به یه اتاقی که خیلی خشگل بود . سروناز قصه ی ما چون خیلی تیزهوش بود و به قول وحید تازگی تو انجمن فرار مغزها ثبت نام کرده بود ( البته فردا هم پرواز داشت )، فهمید که اون تو حتما باید یه چیز باحال باشه ،واسه همین رفت که درو باز کنه که یکدفعه یه جادوگر زشت سیاه بدجنس جلوش سبز شد.جادوگره گفت:تکون نخور وگرنه غورباقت میکنم سروناز قصه ی ما از اونجایی که خیلی شجاع بود گفت : برو بابا!!! جادوگره هم رفت بابا !!! وقتی رفت تو یه چیز خیلی باحال دید ! میدونین ؟ نمیدونین ! حالا کن بهتون میگم!!!
دید سه تا تابوت کنار هم گذاشتن و تو همشون هم پر از گله !!! جلوتر که رفت دید تو یکی سفیدبرفی ، تو یکی فیونا، تو یکی سیندرلا ، یکی هم اناستازیا داره!!!! خوب پس شد ۴ تا خوب اخه میدونین سروناز قصه ی ما چشاش چار چار می دید!!!
خلاصه جونم براتون بگه سروناز دید که روی تابوت هر کدومشون یه چیزی نوشته که اگه اجراش میکردی طرف زنت میشد!!! خب سروناز قصه ی ما فقط از روی خیرخواهی (فقط و فقط) سفیدبرفی رو انتخاب کرد که یه حالی بهش داده باشه . تو اون دستورالعمل نوشته بود باید بری یه سنگ پا رو از لای لایه های اتشفشانی کلیمانجارو پیدا کنی ،از وسط کوه نور و دریای نور ردش کنی و بیاری!!!سروناز قصه ی ما دید بهش فشار می یاد اگه بخواد همه ی این کارارو بکنه. پس از اون جایی که در برخورد با جادوگرا تبهر خاصی داشت، دوید رفت پهلو جادوگره و سنگرو ازش خواست!!!
جادوگره گفت : برو بابا ــــ سنگو میدی یا نه؟ ــــ خب برات می یارمش
اونموقع توی یه چشم به هم زدن دوید و رفت اوردش!!! سروناز قصه ی ما رفت در تابوت سفیدبرفی رو برداشت و سنگو کرد تو حلقش!!! یکدفعه سفیدبرفی از جاش بلند شد و پرید بغل سروناز، اومد یه بوس محکم ازش بکنه که یه دفه دپرس شد !!! اخه دید سروناز قصه ی ما دختره ! واسه همین سفدبرف اومد جلوی سروناز ایستاد و با صدای بلند به گفت:
مرگ از این زندگی نکبتی بهتره!!!
و دوباره افتاد مرد !!!
سروناز قصه ی ما نشست واسه اولین ار تنهایی فکر کرد!!! گفت چی کار کنم؟ چی کار نکنم؟ اخرش به این نتیجه رسید که خوب این دخترای خشگلو که نمیشه ول کرد!
پس باید بره به یه پسر خوشگل که اونا دوسش داشته باشن. دوید رفت پیش جادوگره گفت: منو یه پسر خوشگل کن جادوگره انی دفعه رو حرفش حرف نزد. کردش یه پسر ولی نه خشگل! یکی مثل پسرای دیگه !!! سروناز قصه ی ما دپرس نشد، چون میدونست خشگل ترم گیرشون نمی یاد،پس باید تحویلش بگیرن!!!
بعد یه سری اتفاقایی افتاد که از حوصله ی شما خارجه بخوام بگم پس نمیگم. بعد اخر ار ار سر،سروناز قصه ی ما یه گل قرمز به جادوگره داد (اخه میدونین که ،سروناز قصه ی ما موجود بسیار کج سلیقه ای بود) و رفت خونشون!!!
قصه ی ما به سر رسید خانم پلیکانه ۷ بار رفت تا خونش و جوجه هاشو برد تو لونش
من واقعا واسه همتون متاسفم. ولی وقتی به مغز من فرصت شکوفا شدن نمیدین همینه دیگه. باید بشینین این اراجیفو بخونین(حالا نکه قبلیها خیلی پربار بود)![]()
![]()
![]()
