تبليغاتX
دینامیتهمهربون

دینامیتهمهربون

هیچی

یکی بود یکی نبود.از جمله خدای مهربون کلی ادم دیگه هم اون پایین وول وول میزدن!!!

اون وسط یه سروناز بود که طبق معمول داشت راه میرفت و واسه خودش حرف میزد(بلند بلند). همین شکلی که داشت راه میرفت یکدفعه دید که یه دونه دست گنده از تو ابر روبروش دراومد و برداشت بردش یه جایی که نمیدونست کجا بود!!! خلاصه هر جا بود خیلی بهتر از اینجا بود .

سروناز قصه ی ما بلانسبت به روی سگ خودش هم نیاورد و دوباره روع کرد به راه رفتن و بلند بلند با خودش حرف زدن!!!                                                                                                                یه دفه کلشو اورد بالا دید اه ه ه ه .... یه قصر گنده روبروشه ،روی در گنده ی بزرگشم نوشته بود:

                                    (ورود افراد متفرقه ممنوع )

سروناز پرروی قصه ی ما دقیقا به همین خاطر رفت تو (چون واقعا قبلش قصش این نبود) .

رفت تو و دوباره شروع کرد راه رفتن و حرف زدن از این اسانسور رفت بالا از اون پله برقی اومد پایین تا بالاخره رسید به یه اتاقی که خیلی خشگل بود . سروناز قصه ی ما چون خیلی تیزهوش بود و به قول وحید تازگی تو انجمن فرار مغزها ثبت نام کرده بود ( البته فردا هم پرواز داشت )، فهمید که اون تو حتما باید یه چیز باحال باشه ،واسه همین رفت که درو باز کنه که یکدفعه یه جادوگر زشت سیاه بدجنس جلوش سبز شد.جادوگره گفت:تکون نخور وگرنه غورباقت میکنم                                             سروناز قصه ی ما از اونجایی که خیلی شجاع بود گفت : برو بابا!!!  جادوگره هم رفت بابا !!!                وقتی رفت تو یه چیز خیلی باحال دید ! میدونین ؟ نمیدونین ! حالا کن بهتون میگم!!!

دید سه تا تابوت کنار هم گذاشتن و تو همشون هم پر از گله !!! جلوتر که رفت دید تو یکی سفیدبرفی ، تو یکی فیونا، تو یکی سیندرلا ، یکی هم اناستازیا داره!!!!                                                               خوب پس شد ۴ تا خوب اخه میدونین سروناز قصه ی ما چشاش چار چار می دید!!!

خلاصه جونم براتون بگه سروناز دید که روی تابوت هر کدومشون یه چیزی نوشته که اگه اجراش میکردی طرف زنت میشد!!! خب سروناز قصه ی ما فقط از روی خیرخواهی (فقط و فقط) سفیدبرفی رو انتخاب کرد که یه حالی بهش داده باشه . تو اون دستورالعمل نوشته بود باید بری یه سنگ پا رو از لای لایه های اتشفشانی کلیمانجارو پیدا کنی ،از وسط کوه نور و دریای نور ردش کنی و بیاری!!!سروناز قصه ی ما دید بهش فشار می یاد اگه بخواد همه ی این کارارو بکنه. پس از اون جایی که در برخورد با جادوگرا تبهر خاصی داشت، دوید رفت پهلو جادوگره و سنگرو ازش خواست!!!

جادوگره گفت : برو بابا               ــــ سنگو میدی یا نه؟          ــــ خب برات می یارمش

اونموقع توی یه چشم به هم زدن دوید و رفت اوردش!!!                                                               سروناز قصه ی ما رفت در تابوت سفیدبرفی رو برداشت و سنگو کرد تو حلقش!!! یکدفعه سفیدبرفی از جاش بلند شد و پرید بغل سروناز، اومد یه بوس محکم ازش بکنه که یه دفه دپرس شد !!! اخه دید سروناز قصه ی ما دختره ! واسه همین سفدبرف اومد جلوی سروناز ایستاد و با صدای بلند به گفت:

                        مرگ از این زندگی نکبتی بهتره!!! 

و دوباره افتاد مرد !!!

سروناز قصه ی ما نشست واسه اولین ار تنهایی فکر کرد!!! گفت چی کار کنم؟ چی کار نکنم؟ اخرش به این نتیجه رسید که خوب این دخترای خشگلو که نمیشه ول کرد! پس باید بره به یه پسر خوشگل که اونا دوسش داشته باشن. دوید رفت پیش جادوگره گفت: منو یه پسر خوشگل کن  جادوگره انی دفعه رو حرفش حرف نزد. کردش یه پسر ولی نه خشگل! یکی مثل پسرای دیگه !!!                                  سروناز قصه ی ما دپرس نشد، چون میدونست خشگل ترم گیرشون نمی یاد،پس باید تحویلش بگیرن!!!

بعد یه سری اتفاقایی افتاد که از حوصله ی شما خارجه بخوام بگم پس نمیگم. بعد اخر ار ار سر،سروناز قصه ی ما یه گل قرمز به جادوگره داد  (اخه میدونین که ،سروناز قصه ی ما موجود بسیار کج سلیقه ای بود) و رفت خونشون!!!

قصه ی ما به سر رسید خانم پلیکانه ۷ بار رفت تا خونش و جوجه هاشو برد تو لونش

 

من واقعا واسه همتون متاسفم. ولی وقتی به مغز من فرصت شکوفا شدن نمیدین همینه دیگه. باید بشینین این اراجیفو بخونین(حالا نکه قبلیها خیلی پربار بود)

+ نوشته شده در  85/05/06ساعت 11 قبل از ظهر  توسط سروناز  | 

بابا منو کشتین .همتون منو به فنا دادین!!! اینم اپ .خوب شد ؟ خیالتون راحت شد؟

بذارین اول بگم دیروز چی کار کردمبعد میشینم یه داستان براتون مینویسم که تا ۲۰ روز کفایت کنه!قبوله؟حله؟

دیروز واسه مدرک کوهنوردیم یه دونه گواهی پزشکی ناقابل لازم داشتم.فقط نیم ساعت دیگه خانمه میخواست بره، اگه میرفت من بدبخت از اون مدرک محروم میشدم!!! حالا اینور بدو اونور بدو که یدونه دکتر گیر بیارم. اخه دکتر ساعت ۳ کجا بود؟                                                                                      واسه همین بدو بدو پا شدم رفتم بیمارستان ۵۰۰ تومن پول ویزیت دادم که خبرم برم یه چکاپ کنم . خانمه گفت اگه فقط ۳ دقیقه بشینین دکتر مییاد(نمیدونم رفته بود رفع حاجت کنه، چی کار کنه) .

خلاصه ما ۳ دقیقه هم نشستیم و نیومد.از همون اول یه شکلات ته جیبم چشمک میزدولی گفتم اگه بخورم احتمالا از تشنگی تلف شم ، واسه همین هی مقاومت میکردم. ولی اخرش برداشتمش و گذاشتمش تو دهنم. یه دفعه مثل ای کی یو سان از تو مغز نداشتم صدای بنگ اومد. اونموقع بود که تو یه لحظه خودمو انداختم تو اتاق دکتر ( میدونین که همه ی دکترا احمقن البته به جز فکو فامیلاتون) این یکی هم جزء همونا بود . مهرشو استمپ و کاغذاش همه رو میزش بود ، منم برداشتم ۶ تا ورقه مهر زدم پریدم از اتاق بیرون !!!! ویزیتمم پس گرفتم

        فکر میکنین پا این ۵ تای دیگه چند بار میتونم سر امتحان نرم؟

نچ نچ باز من از مغزم استفاده کردم خب لابد با ۵ تا گواهی ۶ بار نمیرن مدرسه ها؟ شاید

+ نوشته شده در  85/05/05ساعت 4 بعد از ظهر  توسط سروناز  | 

بابا به پیر به پیغمبر پسورد وبلاگم یادم رفته بود !!!

اعصابم خورده چون احمق تر از خودم تو افریده های خدا وجود نداره. حالا یکی نیست به من بگه اخه بچه کوچولو تو رو چه به این کارا ؟ نه که خیلی ذهن فعالی داری پسورد های سخت سخت هم میذاری

رفته بوم نصف شبی کنار مامانم نشسته بودم هی بهش میگفتم مامان : همینطوری هی کلمه بگو شاید من بینشون پسوردمو پیدا کردم اونم که هی وسط خوابش میبرد چرتوپرت میگفت.

ببینین من واقعا قول شرف میدم تا فردا یه چیزی از این صاب مرده بکشم بیرون وگرنه این میلم که همین جاست هر چی دلتون میخواد بگین فقط جون من تو کامنتا ننویسین که ابرو واسم نمیمونه.

قول میدم قول قول فردا اپم

+ نوشته شده در  85/05/05ساعت 11 قبل از ظهر  توسط سروناز  | 

طالع بینی

( اعم از زن،مرد، خانم،اقا، بزرگ، کوچیک....هر کی دلتون میخواد باشین،باشین . تو طالع بینی بین خرس قطبی و ادم هیچ فرقی نمیزارم ژچه برسه به ادمو ادم)

متولدین فروردین

این ماه میتونه برای شما ماهی عالی و سوداور و یا گندترین ماه عمرتون باشه، چون ستاره ی بختتون تو اسمون (استراتیپوتوس)گاهی چنان برق میزنه که چشم ادمیزاد یا هر موجود دیگه ای رو کور میکنه ، گاهی اوقاتم اصلا پیداش نیست و من فکر میکنم... البته زیاد نگران نشین ولی این میتونه نشونه ی یه مرگ وحشتناک بعد از شکنجه و بیرون اوردن یک چشمتون و گذاشتنش کف دستتون باشه، البته میدونین این امکان هم وجود داره که قبل از مرگ با دلر همه ی نقاط بدنتن رو سوراخ سوراخ کنن اما زیاد ناراحت نشین یه راه حل وجود داره :

شما اگر تو این ماه پیشنهاد ازدواج یه خانم یا اقای پولدار، زیبا و خوش برخورد و با خانواده رو رد کنید مطمئن باشید تو طرز مردن و حتی خود مرگتون قطعا تجدید نظر خواهد شد!!!

خوب گوشاتون رو باز کنیداگر قبول کنید حتما خواهید مرد.

متولدین اردیبهشت

این ماه ماهی باشکوه برای شماست و مطمئن باشید در این ماه همسر ایدهال خود را خواهید یافت. اما مهم این است که بین چندین نفر شما بهترین انها را برگزینید. پس ۱ راه فقط برای این انتخاب وجود دارد :

گل سرخی در دست بگیرید و به یکی از روستاهای نزدیک شهر خود بروید. چشم بندی به چشمان خود ببندید و در کوچه های روستا به راه بیفتید. شامه ی خود را به کار بیندازید ....

هر شخصی که از کنار شما عبور کرد و بیشتر بوی حیوانات اهلی ان شهر و محل زندگی انها را میداد قطعا او زیباترین، خوش قلب ترین ، زحمت کش ترین و صد البته ثروت مند ترین شخص انجاست.

پس قبل از اینکه چشم بند خود را برداری، صمیمانه پیش پای او زانو بزنید و از اعماق قلب خود گل را به او هدیه کنیدسپس بدون فوت وقت عشق و علاقه ی قلبی خود را به او ابراز کنید .                                پس با همان چشمان بسته به منزل انها بروید و رسم و رسوم را به جا بیاورید

میتوانم به جرئت بگویم که حال شما خوشبخت تریت شخص در این دنیای بزرگ هستید...

به شما پیشنهاد میکنم که تا اخر عمر با دختر یا پسر مورد علاقه تان با چشمان بسته زندگی کنید ،گرچه این فقط یک پیشنهاد است ، خود دانید...

متولدین خرداد

زیر ۱۰ سال:در این ماه حتی اگر به قیمت از دست دادن جفت گوشهایتان هم تمام شد نمره ی بالاتر از ۱۴ نگیرید چون در این ماه ۱۵ ،۱۶ ،۱۷، ۱۸ ،۱۹، ۲۰ نحس ترین اعداد هستند.

بالای ۱۰ سال:در این ماه هیچ وقت از یک جوراب دو بار استفاده نکنید اکیدا به شما توصیه میکنم که اول ماه برای ۳۰ روز جوراب تهیه کنید و البته اگر دو جفت حتی دو جفت انها مشابه یکدیگر باشند شما در یک نبرد تن به تن مثل یک گلادیاتور و با شکوه تمام کشته میشوید . اما مطمئنم ترجیح میدهید ۳۰ جفت جوراب بخرید تا جسد شما پس از مرگ به اتش کشیده شود.  در این ماه یکی از دوستان شما به مشا خیانت خطرناکی میکند و سپس ناپدید میشود ، پس سعی کنید از اول ماه با همهی دوستانتان مثل سگ رفتار کنید !!!

حتما به هر گدای خیابانی و غیر خیابانی (با هر سرو و وضع) چه از شما درخواست پول کرد و چه نکرد کمک کنید پس شما مطمئنا در یک موقعیت دسوار قرار خواهید گرفت:

اولا: چون حتی اگر از شعاع ۱ کیلومتری شخص سائلی مشاهده شود ( توسط هر شخصی) شما سریعا باید به سمت او بشتابید و در هر زمان و مکانی به او کمک کنید ( حتی در حین خواب) .

و دوم اینکه باید تشخیص دهید کسانی را که نیازمندند حال انکه سرو وضع مناسبی دارند و به این خاطر باید ضرف ۲۴ ساعت اینده به سراغ تک تک مرئم شهرتان رفته، از نزدیک به صورت تک تک انها خیره شوید و تشخیص دهید ایا با سیلی سرخ شده یا نه

خدا به داد شما برسد در این ماه

 

 

+ نوشته شده در  85/04/23ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سروناز  | 

دیدین شکوه رفت!!!

        میخواین باور کنین یا نه! من تو خونه تنهام ولی دارم صدای پا می شنوم، اونم یه پای خیس که   رو سرامیکا کشیده میشه....

+ نوشته شده در  85/04/23ساعت 3 بعد از ظهر  توسط سروناز  | 

هی اینور برو هی اونور برو

همین دیروز ساعت ۱۱:۴۵  صبح دو تا از اصیلترین و زیبا ترینمردای شهر تو یکی از اصلی ترین ، زیباترین و شلوغ ترین خیابونای شهر همو دیدن و مشغول صحبت روبروی هم ایستادن.                                  صحبتشون که تموم شد خداحافظی کردن و خواستن از کنار هم رد شن. ولی متاسفانه این خواسته تا سالها، قرنها و هزاره ها به انجام نرسید. چرا؟

دلیلش این بود که یکی از اون اصیلترین و زیباترین مردای شهر به سمت چپ حرکت کرد و با اینکه اون یکی از اصیلترین و زیباترین مردای شهر به سمت راست حرکت کرد ولی بنا به دلایلی خاص دوباره روبروی هم قرار گرفتن . سال ها به این حرکتشون ادامه دادن ولی بازم به نتیجه ای نرسیدن تا اینکه یکیشون تصمیم به چاره جویی گرفت و همونا قراردادی بستن که در جهت مخالف هم حرکت کنن تا به مقصودشون برسن ، ولی فکر کنم اون موقع هنوز این اصل پذیرفته نبود که دو نفر در مقابل هم....

این یه اصل نییست اشتباه کردم!

بالاخره از اونجایی که متاسفانه اون دو تا مرد که از اصیلترین و زیباترین مردای شهر بودن از باهوشترین شون نبودن چند سال دیگه هم همونطوری موندن .

مردم شهر که از این حرکت طاقت فرسای ( قلمبه سلمبه ها رو حال کنین) اون دو تا به تنگ اومده بودن دورشون جمع شدن تا یه چاره ای پیدا کنن ، ولی حرکت اونگ مانند اون دو تا همه ی مردم دوروبرشون رو هیپنوتیزم کردو تو چند سال اینده اون شهر به شهر یه مشت مردم هیپنوتیزمی خنگ هی اینور برو هی اونور برو تبدیل شد.ولی این حرکت به صورت یه حرکت یه نفره نموند. حتی تو یکی از فرعیترین و زشت ترین و خلوت ترین خیابونای شهر این حرکت باعث ش تا ۲۵۹۱ نفر هی با هم اینور برن هی اونور برن(یکیشون نخدی بود )، خلاصه چون دیگه زاد و ولدی تو اون شهر صورت نگرفت ، جمعیتش هی کم و کمتر شد . حتی بعضی ها با این که طرف مقابلشون افتاده بود مرده بود ولی چون به این حرکت معتاد شده بودن قراردادشون رو بایکی دیگه امضا می کردن و به کار همیشگی شون ادامه میدادن ( اونا تو این مدت چی می خوردن بماند ولی فکر کنم چون هیچی نخوردن مردن! ولی اینجوری که هی سال، سال میگذشت فکر کم حدود یه ۲۰۰۰ سالی ...  اصلا به من چه خودشون با خودشون باید کنار بیان )!!!

حتی وقتی تمام جسمای اون شهر به روح تبدیل شدن بازم نتونستن به ازادی برسن چون روحاشون تو راه رفتن به اسمون روبروی هم گیر کرده بودن! بره همین اون شهر تبدیل شد به شهر یه مشت روح مو سفید خرفت بداخلاق هیبنوتیزمی خنگ هی اینور برو هی اونور برو.

با این که تا حالا هیچ کس به اونجا پا نذاشته و هیچ کس از اونجا بیرون نیومده ولی از اونجایی که من اون نخودی بین ۲۵۹۱ نفر بودم همی ی ماجرا رو .....                                                                       این کیه داره میاد طرفم ؟ دارم سعی میکنم از کنارش رد شم ولی... ولی مثل اینکه اومده باهام قرارداد امضا کنه ! نمیتونم خودکارو تو دستم بگیرم از تو دستم رد میشه!!!!

اصلا شاید....            پشت سرتو نگاه کن شاید دیدیم!

+ نوشته شده در  85/04/16ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سروناز  | 

سلام:   از این به بعد به جای سلام میگم: خدا کند شما در عهد و دوران قابل توجه و دیدنی زندگی کنید

یه مطلب خیلی مهم رو بهتون اطلاع نمیدم چون اصلا مهم نیست. الان ساعت ۱۲ است ، اصلا به شما چه؟  حالا یه چیز جالب رو بخونید:                                                                                           اگر به هم تلفن زدیم ، اگر خودت گوشی رو برداشتی و موقعیت مناسبی نبود میگی اشتباه  گرفتین!. ..                                                                     (  اقتباس از کتاب در جستوجوی معما)

اگه اتفاق مهمی افتاده بود و تو نمی تونستی به من زنگ بزنی، یه زنگ کوچولو بزن که شامل ۱ زنگ و  ۵/۰ و... میزنی و قطع میکنی                                             ( اقتباس از مغز شریف بنده)

و حالا موضوع اصلی:این رو بخونین...                  

در عملیات مخفیانه ( دیوونه بازیهای ما!) شش مرحله وجود دارد که بایستی انجام بدهیم.( خیلی دست و پا داریم، قراره شش مرحله عملیات مخفیانه انجام بدیم، دنیا رو به نابودی میکشیم)!!!

 مرحله ی ۱:  نخستین کار شما ( یعنی ما) باید این باشد که پیدا کنید، هنگامی که بفهمید که به چه اطلاعاتی نیاز دارید و افراد مورد نظر خود را شناسایی کنید!                       

مرحله ی ۲: این خواهد بود که انان را مورد سنجش قرار دهید، چنانچه اطلاعات شما تا حدودی درست از اب دراید و انگیزه ای برای پیشبرد اهدافتان وجود داشته باشد به مرحله ی سوم قدم خواهید گزارد  . ( که ما مطمئنا هیچ وقت موفق نخواهیم شد )

مرحله ی ۳: مرحله ی سوم شامل پیشرفت و توسعه است. شما در این مرحله میتوانید از هر نوع سلاح روانی که در اختیار دارید استفاده کنید . ( در مورد ما مغز خالی)

متاسفانه هم دستم شکست هم مغزم درد گرفت . بقیشو خودتون بخونین!!!

+ نوشته شده در  85/04/09ساعت 3 بعد از ظهر  توسط سروناز  | 

ای خدا منو نصف کنه. نصف شبی و فوتبال گرفتم،بالشم اینور اتاق بود، یه شوت کردم راست رفت تو تختم. یک حالی کردم! بعد گفتم بیام استعدادامو شکوفا کنم اومدم بالشتو گذاشتم کنار اتاق یک لابی زدم بنگ رفت خورد تو لوستر و با نصفی از النگ دولنگاش اومد پایین ! مامانم از اونور نعره زد چی بود؟ گفتم هیچی لیوان از دستم افتاد ، شکست. گفت : خاک تو سرت دیوونه! باز گرفت خوابید.             خوب منم باز جو الکترونیک و ... گرفتم گفتم بیام این چیزمیزاشو وصل کنم. نصف شبی پا شدم رفتم تو حیاط نردبون اوردم، پا شدم رفتم بالا یک دفه این نردبونه تکون خورد،نزدیک بود بیفتم ، اون لوستر خنگ احمق شل رو گرفتم که نیفتم ولی با لوستر افتادم! من از نردبون افتادم پایین لوستر هم روم!!!!         صدای تلق تولوق راه افتاد . باز مامان تیزهوشم نعره زد : باز لیوان افتاد؟ گفتم : اوهوم گفت: صدای لیوان نبود که!       ــــ خوب ایندفه خودمم باهاش افتادم . اون که گرفت خوابید.                                       من مونده  بودم با یک لوستر داغون، یه عالمه خورده شیشه ، یه نردبون لق و خود خنگم که بر اثر یه معجزه سالم مونده بودم!!!! اخاخ من چه خاکی بر سرم بریزم با جای اون سیمای کنده ی رو سقف؟

الاهی بمیرم طفلک لوسترمون مثه معلولا شده! هی بهش نگاه میکنم هی غصه میخورم!!!

+ نوشته شده در  85/04/09ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سروناز  | 

میگم که چیزه... میدونین من خوبم ولی مخم نه! یویو خوردی؟ اونقده خوشمزست که بمیری.     نمیدونم راجع به چی دارم مینویسم ولی اگه فهمیدین به منم بگین. میدونین چیه یه مدت مدیدیه که عقلم چمدوناشو بسته، طفلک دید ظرفیت اونو ندارم به خاطر همینم بدون خدافظی رفت. چه زشت!!!    امتحان ریاضیمو از صفر پایین تر نمیشم... ۱۵، ۱۶،  ۵ / ۱۵... . بدبخت قنبر(ناظم)وقتی امتحان ریاضیمو دید خشکش زد، با اون مانتوش،فکر کنم سوخته زده قیچیش کرده!                                                                                                                         مصطفی(ناظم) هم که انگار برق گرفتش. هر وقت من میبینمش چشاش گرد شده و موهاش از زیر    مقنعش سیخ سیخو شدن. دیوار در برابر رنگ اون سیاهه! بکس خورده یا یویو؟                                   المپیادا رفتن تو اسمون از مغزا هم ۴ تا فرار کردن! اگر اونا هم یویو بخورن خوب میشن...

میگم من بیامو یه کم چرند ننویسم.اخ اخ، این نمره های درخشان اونم تو تیزهوشان سال دیگه منو ندازن بیرون خدا رو ۵۲ مرتبه شکر میکنم،قول میدم.یه روز کامل هم اصلا دروغ نمیگم، بقییرم مسخره نمیکنم. اگر بیرونم نندازن قول میدم فقط هفته ای ۳ بار تو یقه ی بچه ها ملخ بندازم،دیگه پشت صندلیها ادامس نمیچسبونم،وقتی هم تو خیابون چرخ سواری میکنم قول میدم سرمو نکنم تو ماشین مردمو جیغ بکشم(البته نه برای مدت طولانی)!!!!                                                                                       به نظرم اگه خدا صلاح خودشو بدونه به نفعشه که منو نندازن بیرون،چون اینجوری کلی از کارش کم میشه. همه ی اضافه کاریهای خدا بره من و امثال منه.یکی کم میدونی چه قدر خوب میشه؟

حالا به هر حال اون کارنامه دقیقا حکم اعدام من بود ، پس بالاخره باید یه کاری میکردم.یه روز داشتم راه میرفتم که یکدفعه دیدم یه جا نوشته لبخند فقطواسه خاطر اسم مسخرش دوباره برگشتم رفتم توش ببینم چه خبره!همونجا دیدم مغز خالی من یکدفعه فعال شد!                                                        رفتم لو گفتم: اقا، می گم که چیزه... شما یه کاری میکنین؟                                                         گفت:ما روزی چند تا کار میکنیم!(بی مزه ی مسخره)                                                                    -- این کارنامه ی منو عوض میکنین؟ احمق گفت :با کی؟    گفتم: با خرزو خان! با کی نداره.            نمره هاشو میگم !!!  بدبخت چشاش گشاد گشاد موند.

فرداش که کارناممو گرفتم،از اونجا تا دم ایستگاه داشتم نمره های جدیدو حفظ می کردم که حداقل جلوی اینو اون سوتی ندم. حالا باید بشینم رو مغز بی خاصیتم کار کنم که خودمم باورم شه اون کارنامه ی خودمه. من که عوضش نکردم،کردم؟

امروزم کارناممو نشون بابام دادم.وقتی گرفتم کارنامم برق میزد!(برق چشای بابای بدبختم روش مونده بود) همونا باباهرو ۵۰ تومن تیغ زدم.

می بینین زندگی یعنی این.گفته بودم عصر، عصر نابغه و تفکر خلاقه و اینا همه تو یه چیز خلاصه می شه

                                      من اصلا نمی خوام از خودم تعریف کنم....

+ نوشته شده در  85/04/06ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سروناز  | 

لطفا خودتون رو بذارین جای من :

ببینم اگه یه روز معلم عربیتون ( یک شبه اخوند ) رو با عینک دودی و شلوارک در حالی که دستش تو گردن زنشه زیر سایه ی یه درخت ببینین واقعا جون من چی کار میکنین؟

              ۱) سرتون رو می کوبین به درخت                        ۲)درخت رو می کوبین به سرتون           ۲)جیغ بنفش مایل به مشکی می کشین                      ۳)در حالت ضعیف تر غش میکنین            ۵) همه ی موارد

در تست قبل اگر دکمه های ایشان پس از مشاهده ی شما از فاصله ی ۱۰ متری بسته شود ، عینک دودی به کناری گذاشته شود و فرق موها ناگهان به یک طرف کج شود عکس العمل شما چیست؟

۱)مورمورتان میشود به مدیرتان(فاطمه کوماندو ) بگویید     ۲) گزینه ی ۲ و ۵ صحیح است                   ۳)  تنتان برای گفتن متلکی می خارد                          ۴)اینده نگری می کنید (حال نمیده )                                                                     ۵) هیچکدام

این معلمای عربی عجب ادمای مزخرفی هستن... بابا من مطمئن بودم عربیمو ۱۵ نمی گرفتم...

+ نوشته شده در  85/04/06ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سروناز  |